تبليغاتX
روز های من

روز های من

من در اتوبوس ....

 _خانم کناری ام توی اتوبوس از توی کیفش یک دسته بلیط درمی آره ...اون وقت وقتی من تمام ادب و محبتم را جمع می کنم و آروم بهش می گم : می شه یکدونه بلیط به من بدید (و همزمان 30 تومنی ام را بهش نشون میدم...!) با عصبانیت بهم می گه : بلیط ندارم ..........!!!!!!!

...کاش حداقل اون همه بلیط را یک جا از توی کیفش بیرون نمی آورد که  الان دل من این طوری بسوزه .....

 

_ جالبه ..... با وجودی که در اتوبوس های جدید زنانه-مردانه را به طور مشخصی جدا کرده اند ، ولی طبق معمول دوسوم مردانه را زن ها نشستن ...........!!!!!!

 

 

_طبق معمول از پنجره ی اتوبوس بیرون را تماشا می کردم . اتوبوس توی ترافیک گیر کرد و من محو تماشای این صحنه شدم : دو تا خانم به هم رسیدند ، با هم خیلی گرم سلام و احوال پرسی و روبوسی کردند . خانم 1 تایلویی را به خانم 2 داد وبعد از کمی صحبت از هم جدا شدند ، همین که خانم 1 پشتش را کرد که بره ................ خانم 2 دهنش را کج کرد و ادایش را در آورد .....!!!!!..صورتم را برگرداندم .... نگاه کردن به خانم های یکنواخت و چادری توی اتوبوس لذت بخش تر بود .....

+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت 5:20 قبل از ظهر  توسط فهیمه  | 

چیز هایی که فراموش شده اند

این قدر کلاس شنا رفتیم که فراموش کردیم می شه توی حوض خونه

 هم آب بازی  کرد ...

 

این قدر به مغازه های میدان نقش جهان توجه کردیم و باهاشون سرگرم شدیم که فراموش کردیم می شه  به گنبدهای زیبایش ، به عالی قاپو و میدان چوگانش هم نگاهی انداخت ....

 

این قدر مشغول sms دادن و توجه به آخرین مدل گوشی شدیم که فراموش کردیم سری هم به باباجون و مادرجون مان بزنیم .....

 

این قدر با ماشین این طرف و اون طرف رفتیم که فراموش کردیم می شه سوار دوچرخه شد و رکاب زد و از بادی که توی صورت می خوره لذت برد .....

 

این قدر با کامپیوتر fifa 2007 بازی کردیم که فراموش کردیم یه زمانی با یک توپ پلاستیکی و یک تیرک فلزی می شد توی کوچه کلی بازی کرد .........(البته این رو پسر خالم یادم آورد)

 

این قدر وقت هامون پر شده که فراموش کردیم کارهایی مثل نقاشی کشیدن ، داستان نوشتن ، درد دل کردن و خندیدن هم وجود دارند ......

 

این قدر از کودکی مون فاصله گرفتیم که دیگه فهمیدن حرف های برادرها و خواهرهای کوچک و برآوردن خواسته هاشون برامون سخت شده ..........

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط فهیمه  | 

خیلی کیف می ده که.....

خیلی کیف می ده که .......

خیلی کیف می ده که ما در جونت برات از لواشک هایی که خودشون درست کردن ، کنار بذارن .

خیلی کیف می ده که ساندویچ سوسیست رو با دوستت نصف کنی .

خیلی کیف می ده که سوار اتوبوس بشی و تازه یادت بیاد بلیط نداری !

خیلی کیف می ده که زیر بارون بخوابی و آرزو هاتو بشماری .

خیلی کیف می ده که توی خیابون ها بچرخی و کلی خرید کنی .

خیلی کیف می ده که کتابی رو تمام کنی و درموردش با کسی حرف بزنی .

خیلی کیف می ده که وقتی در خونه ای باز می شه ، توشو سرک بکشی و ببینی آیا حیاتش حوض آبی داره یا نه ؟!

خیلی کیف می ده که با صدای تیک تاک ساعت آهنگ های جدید بسازی .

خیلی کیف می ده که به غر زدن های خانم های توی اتوبوس گوش کنی .

خیلی کیف می ده که نوشته ی تازه ای بنویسی یا ذهنت پر از موضوع های ناب باشه برای داستان های تازه .

خیلی کیف می ده که از درخت های سبز بری بالا و توت بچینی .

خیلی کیف می ده که موهاتو توی باد رها کنی .

خیلی کیف می ده که توی تاریکی با خودت حرف بزنی .

خیلی کیف می ده که موقع شستن ظرف ها با خودت آواز بخونی .

خیلی کیف می ده که یک هم صحبت توی اتوبوس پیدا کنی .

خیلی کیف می ده که هر روز یک دید تازه داشته باشی .

خیلی کیف می ده که سوار دوچرخه ات بشی و بری به یک جای دور .

خیلی کیف می ده که رازهاتو را در گوش دوستت زمزمه کنی و با هم بزنین زیر خنده .

خیلی کیف می ده که هر روز بپری بالا تا سر شاخه های بید رو بگیری .

خیلی کیف می ده که قدم هات رو تا خونه بشماری .

خیلی کیف می ده که نمره ی ریاضیت بالای 17 بشه !

خیلی کیف می ده که با دوستات آب بازی کنی .

خیلی کیف می ده که سر کلاس عربی نقاشی بکشی .

خیلی کیف می ده که دستت را از پنجره ی ماشین بکنی بیرون .

........ و خیلی کیف می ده اگه تمام این " خیلی کیف می ده ها " توی زندگیت باشه .........

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط فهیمه  |